000

مارس 18, 2009 با bluest

دارم بعد از کلی وقت, شاید دو سال, با کسی چت میکنم که هیچ حصاری در کار نیست, رو دربایستی ای در کار نیست, راحت دارم تراوش میکنم. اوووو ه ه ه ه ه  برای اولین بار است. قشنگه 

وقفه

مارس 16, 2009 با bluest

    

هی میام بنویسم , یا سایت وورد پرس فیلتر ه یا من تو کف اپلای ام یا کلا درطی این فرآیند طولانی سابمیت نوشته از خودم و نوشته ام متنفر میشم

 

 

 

 

نوامبر 21, 2008 با bluest

                       

               پیش مرد ها احساس زن بودن میکنم و پیش زن ها احساس مرد بودن.

مردم ما

اکتبر 21, 2008 با bluest

مطمنا من ايران زندگي نمي كنم

شايد يك زماني بچه دار شوم

و مطمنا روزي بچه ام از من ميپرسد : احسان خدا چيه؟

من هم ميارمش ايران ، ميگم: خوب نگاه كن ، 100 ميليون خدا.

خاك بر سرتون

اکتبر 16, 2008 با bluest

ديدي آدم ها وقتي ميگن خاك بر سر دستشون رو چه حالتي مي كنند؟ كه اين حالت را اوا خواهر ها زياد دارند. من هميشه فكر مي كنم كه پرنده هايي كه تو آسمون بالا سرمون پرواز ميكنند وقتي دارند بال ميزنن ، بال زدنشون شبيه همين نوع حركت دست ما است و هي به آدم ها اون پايين ميگن خاك بر سرتون ، خاك بر سرت ، خاك بر سرتون ، خاك بر سرتون ، خاك بر سرتون.

كلاغ از همه بهتر اين كار را ميكنه.

اکتبر 16, 2008 با bluest

فلاسفه ي غرب ميگويند تكنولوژي نياز مياورد، در ايران تكنولوژي عذاب مي آورد

امروزه ي ما

اکتبر 16, 2008 با bluest

پيرمرد داشت ميمرد. بچه اش آرام كنارش نشسته بود و به حصير زير پيرمرد زل زده بود. پير مرد دستش را در ميان هيزم هاي كنار اتاق كه نزديكش بودند كرد و تركه اي در آورد و به بچه داد و بچه آن را شكست. اينبار دو تركه داد و بجه باز هم آن ها را شكست .  اينبار پنج تركه داد و بچه هر چه تلاش كرد نتوانست و در حالي كه دست هاي قرمز شده اش را به هم ميماليد به چهره ي پيرمرد نگاه ميكرد. ميديد كه لب هاي بي رنگ پير مرد مي گويند اتحاد داشته ياشيد . بچه آمد بگويد چه؟ ولي ديد كه پدرش مرده است و به اين فكر ميكرد كه چرا پدر بايد اين را مي گفت؟ مگر نه اينكه او تنها فرزند پير مرد بود؟ . واين جوري شد كه بشر امروز تربيت نشد.

حبسيه

اکتبر 11, 2008 با bluest

 

خسته ام از آدم هايي كه فكرشون كارت سوخت و آنتن موبايل ه. خسته ام از پسرهايي كه دختر ها را توي ذهنشان صلاخي مي كنند. خسته ام از دختر هايي كه ماتادور پسر ها اند. خسته ام از زن هايي كه نمي خواهند گذشت زمان را بپذيرند. خسته ام از مرد هايي كه نمي توانند مرد را تعريف كندد. خسته ام از تمام موجوداتي كه در افراط و تفريط غرق اند و حق به جانب رفتار ميكنند . اميدوارم به كساني كه فكر ميكنند. شبي من و آنها آزادانه در كنار آتش تا صبح لذت مي بريم.

اکتبر 9, 2008 با bluest

بيدار ميشود

بوي سرما

گرما

در آغوش گرفته ام اش

در ذهنم به چشمان زيبايش خيره ميشوم

بي اختيار آرشه ميكشم

او به دور من ميتابد

صداي باد

انگشتان سرد

اميد

انتظار

لمس فرم زيباي صورتش

لبه هاي سايه اش ذهنم را مي بُرد

سحر انگيزي گل كلم اميدوارم ميكند

و بوي قاچ كنجكاو ام

دارازاي راه سر سختم ميكند

دختر، صورتم را در دست ميگيرد

چشم در چشم من چند ثانيه ساكت بيني اش را به مژه هايم مي سايد

خميازه ميكشد

رقيق ميشود و باز مي رود در فضاي جمجمه ام ميخوابد .

پاييز

سپتامبر 30, 2008 با bluest

اي ناز سرخ چشم

مرا باز به آغوش بكش

باغ بشر نخواهد من  زرد  سرد  ديوانه را

تو بيا ، بوسه بر هر برگ اين باغ بزن

بر زمين جان به سنگ مي سايم

تو بيا زرد ببار

جان من بركش و بر باغ بدم

اي سرخ چشم

جان مرا بر سر شاخسار ببر

كه در آنجا، بي تاب عروس زمستان است.