خیلی تغییر کرده ام، میدونم خودم. یک نمونه ش اینکه نوشتههایی که لحظهای زیر دستم جون سالم به در نمیبردن و همه تو سطل اشغال بودند، الان انقدر عمر میکنند تا تو یه سایت فینگلیش نوشته بشوند و تو بلاگام کپی پیست بشن.
راستش هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری بشم. اگه بخوام الان رو توصیف کنم، اینجوریم: یک آدم تنومندی که سنگی بزرگ بردوشش است. خستهام ولی امید هم دارم. روزگار است زشتی ه. اصلا دلم تنگ نیست که ایران نیستم، آمریکا ام، مامانام و خواهرم و … اینجا نیستند، در عوض دلم خونه که باید طوری زندگی کنم که نمیخوام. باید فیزیک بخونم که دیگه دوستش ندارم. میدونی مثل چیه؟ مثل اینکه مجبور باشی با شوهری که دوستش نداری زندگی کنی. مجبوری ارضاش کنی تا یه نونای به دست بیاری و بخوری. یک فاحشگی غیر رسمی.
هر موقع یه مساله میزارم جلو، به خودم میگم واقعا لازمه من اینو حل کنم؟ هر قدر سعی میکنم بخم احساس و شوق بدم که بشین بخون، میبینم حسّش نیست. باید جدا بشم
من شخصیتم مناسب تحلیل و تشویق و تکرار نیست، من میخوام خلق کنم. همیشه چرکنویس هام بیشتر از اینکه نوشته و راهحل توش باشه، نقاشی و موجودات است عجیب قریب توش بوده. چرا من نمیتونم برم بگم که من میخوام آرت بخونم؟ چون به بردگی گرفته اند ما را. چون موقعی که فیزیک رو انتخاب کردم بچه بودم.
روزهایی من اینجا سخت اند، چرخیدن در دپارتمانای که با هیچ جایش احساس راحتی نمیکنی. راهحل، ریاضی، کتاب، راهحل، کشف، اختراع، تکنولوژی، بمب بر سر بشریت. اگر پول داشتم، فقط به اندازهٔ اینکه یک سال بتونم آرت بخونم و زندگی کنم، همین الان فیزیک رو ول میکردم. هیچ شکی درش ندارم. نخواستم این آاش زهرمار خوشرنگ رو.
خیلی سخته که آدم کاری رو که دوست نداشته باشه را انجام بده، خیلی سخت تره که هرروز همون کار را بکنه، و فرسایند است که بدونی برای کار دیگی سخته شدی ولی …….. . دلم یه بغل گریه میخواد.