هی به ما میگن فلان کار رو بکنی این میشه اون میشه. آقا جان ما اینجوری نیستیم.
بهمون گفتن بری خارجه حس میکنی تو یه دنیای دیگه ای. واست عجیب میشه. کار میریزه سرت . …..
اومدیم خارج هیچ حس خاصی ندارم. این دقیقا اون چیزی که تو دلم میگذار. دلم واسه هیچکی تنگ نیست. اصلا واسعم مهم نیست که آمریکا اومدم، آدمها همون آدمهای نفهم اند که چه بسا خیلی نفهم تر اند. هممچی همون ه. هممچی یه چیز ه.
اینترنت پر سرعتش همون حسی ه که تو تهران میشستم پا ش. مثل اینکه مغزم اونجا هر ۱۰۰ ثانیه واسعش ۱ ثانیه حساب میشده.
اینجا من احساس ذان غربت ندارم تا واسه خودم دوست دختر ایو خدا ایو سرگریمی درست کنم.
اینجا همه چیز همونجوری مثل تهران رو اعصابم ه، پسر خالههای خنگ ذان آمریکای، خلی که تحصیل کرده است ولی فکرش سطحی ه. میشینه افکار ه من را هم نقد میکنه واسه خودش. گوشت نمیخوری ایو نگتیو ای ایو ..
وقتی هم حرف میزنم، میگن نگاتیوای تو ، آدم باید تو زندگیه شادی داشته باشه. آره شادیهای من فرق داره با مال شما ها.
من با آهنگهای اینا حال نمیکنم، مریزین راک گوش نمیدان، افکارشنو نمیپسندم. امیدوارم زود تر برم شهر خودم. میخوام تنها باشم. آدم ها خیلی نفهم اند.
ما آرامش نخواهیم داشت.