بایگانیِ آوریل, 2009

گه خورده ی به دنیا آمده

آوریل 8, 2009

دست طبیعت گل عمر مرا بچین

کابوس

آوریل 4, 2009

من نموتم گوشت قرمز بخورم, من نمی تونم سر بریدن حیوون ها رو تماشا و تحمل کنم. اگه ببینم , تا چند ماه گوشت سفید هم نمی تونم بخورم :

دیشب خواب دیدم با این دست های خودم سر یه گوسفند رو بریدم. صبح واسه 2 ساعت گیج میزدم.

اینجا

آوریل 3, 2009

 

img_56211

گنجشکه ! یادته داشتی واسه لونه ی بهارت پوشال جمع میکردی؟ یادته امیدوارانه دنبال یه جفت می گشتی؟ یادته همیشه مردم و گوسفند ها و سگ ها زیر بال هایت بودند؟ یادته لای موهای درخت ها می پریدی؟ یادته اون روزی رو که از تخم در اومدی و سرمای شب بهاری به تنت خورد؟ یادته اون روزی رو که از لونه اومدی بیون و گرمای روز تابستانی لای پرهای هنوز کرک دارت پیچید؟ کی فکر میکردی تو فروردین یه برف بی خبر بیاد و تو رو از دسته ی گنجشک ها جدا کنه. کی فکر میکردی که آدم ها رو میشه از پایین هم دید؟ کی فکر می کردی که دونه های زبر برف بشن پوشال لونه ی سفیدت و سفره ی بقیه. گنجشک من! اون جا که دیدم رو زمین افتاد ه ای و داری منو نگاه میکنی , میخواستم کمکت کنم . ولی نخواستم . دیدم تو هم مثل خودمی. دیدم تو هم تو جایی که باید باشی نیستی. دیدم بالت شیکسته. دیدم که به  سرمای برف عادت کرده ای. دیدم از هر رهگذری که از اونجا میگذره ای و حتی از اونهایی هم که میخوان کمکت کنن میترسی. گنجشککم, منو ببخشی که کاری برات نکردم. ترسیدم مجبور شی فرار کنی و اذیت شی. دیدم تو اونجا تو تنها کسی هستی که شبیه منی , من نمی خوام کسی بهم دست بزنه و کمکم کنه. گذاشتم اونجا بمیری, طعمه ی گربه ها و سگ ها شی . منو ببخش ولی باور کن این بهترین گزینه برای زندگی گه هردوی ما است.