همیشه مامان و بابام دعا میکنن که چقدر من آروم بوده ام و اذیتی نداشتم. نوزاد که بوده ام خیلی بی صدا بوده ام و به چیزهای خاصی علاقه داشته ام. مثلا فقط خونه ی مادربزرگم میخوابیدم و اون هم با مالیدن یه برگ درخت پرتقال روی گونه هام منو میخوابونده. یکم که بزرگتر شده بودم آروم بوده ام و سرم با یه چیز ساده گرم میشده. یه کم بزرگتر که شده بوده ام مثلا 8 9 ماهه از سه طبقه پله ساکت و بی سر و صدا رفته بودم بالا و تو انباری نشسته بوده ام و بعد از مدتی زده بودم زیر گریه-هنوز هم خوابش رو میبینم بعضی وقتها-. بزرگتر که میشم همش در حال نقاشی و خاک بازی بودم. همه میگفتن به به چه پسر گلی. بزرگتر که میشم , نمی رفتم تو کوچه بازی کنم چون صادقانه بگم نمیفهمیدم بچه ها چی میگن و باهاشون مشکل داشتم. بزرگتر که میشم میرم مدرسه ولی خیلی کم با بقیه دوست میشم و یاد میگرم واسه اینکه نمیتونم پا به توپ راه برم و خوب فوتبال بازی کنم واسه 12 سال خودم رو سرزنش کنم و تو دفاع و دروازه وایسم. بزرگتر میشم و یاد میگرم در عوض کوچه نرفتن واسه خودم تو خونه نقاشی بکشم و شیمی و … بخونم. بزرگتر میشم تو راهنمایی یاد میگیرم تو درخت های زیاد اون مدرسه ی درندشت جدا از فوتبال و … بچه ها دنبال جک و جونور بگردم و واسه خودم تنهایی با آقا وزغه که کیپ به خانوم وزغه چسبیده حرف بزنم و اون پسر پررو ه که اون یکی وزغه رو کشه بزنم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم که چه جوری حال بچه هایی رو که تو فوتبال از من بهتر بودن رو مسخره ام میکردن رو تو سر کلاس طراحی و علوم و … بگیرم. بزرگتر شدم و افسردگی شدید اومد سراغم. چیزی که هنوز هم کم رنگ شده اش یا تغییر یافته اش را دارم. داشتم بزرگ میشدم ولی تو یه محیط پر تنش مذهبی علمی گیر کردم. یه دبیرستان که خوردم کرد. شروع کردم به ریاضی خودن, روزی 3 تا 5 ساعت تو مهمونی و عزا. تمرکزم وحشتناک بود. بعد از یک سال که بزرگتر شدم ریاضی و فیزیک و شیمی رو ترکوندم و فرستادن ام المپیاد. بزرگتر شدم و به افسرده گی ام وسواس شدید هم اضافه شد. تکرار کردن یک خط موقع خوندن برای 10 بار. تاکید آوایی برروی بعضی کلمات اون هم با صدای بلند که همه میشنوند. کشیدن ناخون رو فرش در حد سوختن ناخون. ریتم عذاب آور خوندن بعضی کلمات : ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . یه ریتم دوازده تایی که سه تا گروه سه تایی اول به هم نزدیک ادا میشن و سبک و سه تای آخر با تاکید و کشیده. بزرگ شدم و یاد گرفتم مخفی کنمشون. بزرگ شدم و یاد گرفتم بین بچه ها فرمانروایی هم بکنم ولی هنوز در دوست یابی مشکل داشتم. بزرگ شدم و تا اون موقع به هرچی خواسته بودم رسیده بود. حتی معلم مدرسه از دست من گذاشت رفت. یاد گرفته بودم لجبازی ها و یک دندگی ها یم را شدید تر و آبزیرکاهانه تر ادامه بدم.علاقه ی خاصی به رانندگی داشتم و با موسیقی دیوانه میشدم. بزرگ شدم و افسردگی آمد و ماند. وسواس آمد و ماند. با درو دیوار حرف زدن ام و خنده های بی دلیل ام بیشتر و بیشتر شد. اگه محیط ساکت باشه من بی دلیل خنده ام میگیره. اگه خوابم بیاد و محیط ساکت باشه انقدر میخندم تا خواب از سرم میپره. بزرگ که شدم یه ویولون خریدم و انوشه از سرعت یادگیری ام شاخ در آورده بود و هی هیجان زده میشد. صدای ممتد سیم لا و تیک تیک مترو نوم هم به صدا های مورد علاقه من اضافه شد. بزرگتر که شدم فهمیدم من خیلی با سرعت رانندگی میکنم ولی چرا تصادف نمیکنم. بزرگ تر که شدم دیدم من با دست چپ رانندگی میکنم و موبایلم را با دست چپ میگیرم و موقع طراحی با چشم چپ میبینم.بزرگتر ش بزرگتر که شدم فهمیدم قیافه ی آدم ها واقعا با من حرف میزنند و این کار رو از همان کودکی میکرده ام و یک توهم نیست. بزرگتر که شدم هسته های هلو و خرمالو و امرود رو ته اتاق پرت میکردم و کفشم را تو جا کفشی نمذاشتم و گیر های خاص خودم رو داشتم. بزرگتر که شدم هی تو دنیای آدم ها پس زدم. هی احساس پسرفت و تنهایی کردم . هی خودم رو متهم به توهم کردم. هی در دوست شدن هام سخت گیری کردم. هنوز هم در روابط اجتماعی سگ بودم. بزرگ که شدم یه دوست از من تست آوتیزم گرفت. همه ی موارد اش رو داشتم. بزرگ تر که شدم هی مطالعه کردم و هی تست دادم. آخرین بار بهم ثابت شد که آوتیزم دارم. مامان , بابا , من بچه ی خوبی بوده ام چون آوتیزم داشته ام و دارم. آوتیزم امتیاز نیست, بیماری ه. من یه آوتیست ه تمام مغز با پایه ی راست مغزی ام. به خاطر این من 23 سال ه که باید چند برابر بقیه تلاش کنم تا در جامعه موفق بشم. مامان , بابا بخشید که بچه ی شما , گلابی شما از تو گندیده بوده.