بایگانیِ مارس, 2009

گلابی گندیده

مارس 25, 2009
همیشه مامان و بابام دعا میکنن که چقدر من آروم بوده ام و اذیتی نداشتم. نوزاد که بوده ام خیلی بی صدا بوده ام و به چیزهای خاصی علاقه داشته ام. مثلا فقط خونه ی مادربزرگم میخوابیدم و اون هم با مالیدن یه برگ درخت پرتقال روی گونه هام منو میخوابونده. یکم که بزرگتر شده بودم آروم بوده ام و سرم با یه چیز ساده گرم میشده. یه کم بزرگتر که شده بوده ام مثلا 8 9 ماهه از سه طبقه پله ساکت و بی سر و صدا رفته بودم بالا و تو انباری نشسته بوده ام و بعد از مدتی زده بودم زیر گریه-هنوز هم خوابش رو میبینم بعضی وقتها-. بزرگتر که میشم همش در حال نقاشی و خاک بازی بودم. همه میگفتن به به چه پسر گلی. بزرگتر که میشم , نمی رفتم تو کوچه بازی کنم چون صادقانه بگم نمیفهمیدم بچه ها چی میگن و باهاشون مشکل داشتم. بزرگتر که میشم میرم مدرسه ولی خیلی کم با بقیه دوست میشم و یاد میگرم واسه اینکه نمیتونم پا به توپ راه برم و خوب فوتبال بازی کنم واسه 12 سال خودم رو سرزنش کنم و تو دفاع و دروازه وایسم. بزرگتر میشم و یاد میگرم در عوض کوچه نرفتن واسه خودم تو خونه نقاشی بکشم و شیمی و … بخونم. بزرگتر میشم تو راهنمایی یاد میگیرم تو درخت های زیاد اون مدرسه ی درندشت جدا از فوتبال و … بچه ها دنبال جک و جونور بگردم و واسه خودم تنهایی با آقا وزغه که کیپ به خانوم وزغه چسبیده حرف بزنم و اون پسر پررو ه که اون یکی وزغه رو کشه بزنم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم که چه جوری حال بچه هایی رو که تو فوتبال از من بهتر بودن رو مسخره ام میکردن رو تو سر کلاس طراحی و علوم و … بگیرم. بزرگتر شدم و افسردگی شدید اومد سراغم. چیزی که هنوز هم کم رنگ شده اش یا تغییر یافته اش را دارم. داشتم بزرگ میشدم ولی تو یه محیط پر تنش مذهبی علمی گیر کردم. یه دبیرستان که خوردم کرد. شروع کردم به ریاضی خودن, روزی 3 تا 5 ساعت تو مهمونی و عزا. تمرکزم وحشتناک بود. بعد از یک سال که بزرگتر شدم ریاضی و فیزیک و شیمی رو ترکوندم و فرستادن ام المپیاد. بزرگتر شدم و به افسرده گی ام وسواس شدید هم اضافه شد. تکرار کردن یک خط موقع خوندن برای 10 بار. تاکید آوایی برروی بعضی کلمات اون هم با صدای بلند که همه میشنوند. کشیدن ناخون رو فرش در حد سوختن ناخون. ریتم عذاب آور خوندن بعضی کلمات : ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . یه ریتم دوازده تایی که سه تا گروه سه تایی اول به هم نزدیک ادا میشن و سبک و سه تای آخر با تاکید و کشیده. بزرگ شدم و یاد گرفتم مخفی کنمشون. بزرگ شدم و یاد گرفتم بین بچه ها فرمانروایی هم بکنم ولی هنوز در دوست یابی مشکل داشتم. بزرگ شدم و تا اون موقع به هرچی خواسته بودم رسیده بود. حتی معلم مدرسه از دست من گذاشت رفت. یاد گرفته بودم لجبازی ها و یک دندگی ها یم را شدید تر و آبزیرکاهانه تر ادامه بدم.علاقه ی خاصی به رانندگی داشتم و با موسیقی دیوانه میشدم. بزرگ شدم و افسردگی آمد و ماند. وسواس آمد و ماند. با درو دیوار حرف زدن ام و خنده های بی دلیل ام بیشتر و بیشتر شد. اگه محیط ساکت باشه من بی دلیل خنده ام میگیره. اگه خوابم بیاد و محیط ساکت باشه انقدر میخندم تا خواب از سرم میپره. بزرگ که شدم یه ویولون خریدم و انوشه از سرعت یادگیری ام شاخ در آورده بود و هی هیجان زده میشد. صدای ممتد سیم لا و تیک تیک مترو نوم هم به صدا های مورد علاقه من اضافه شد. بزرگتر که شدم فهمیدم من خیلی با سرعت رانندگی میکنم ولی چرا تصادف نمیکنم. بزرگ تر که شدم دیدم من با دست چپ رانندگی میکنم و موبایلم را با دست چپ میگیرم و موقع طراحی با چشم چپ میبینم.بزرگتر ش بزرگتر که شدم فهمیدم قیافه ی آدم ها واقعا با من حرف میزنند و این کار رو از همان کودکی میکرده ام و یک توهم نیست. بزرگتر که شدم هسته های هلو و خرمالو و امرود رو ته اتاق پرت میکردم و کفشم را تو جا کفشی نمذاشتم و گیر های خاص خودم رو داشتم. بزرگتر که شدم هی تو دنیای آدم ها پس زدم. هی احساس پسرفت و تنهایی کردم . هی خودم رو متهم به توهم کردم. هی در دوست شدن هام سخت گیری کردم. هنوز هم در روابط اجتماعی سگ بودم. بزرگ که شدم یه دوست از من تست آوتیزم گرفت. همه ی موارد اش رو داشتم. بزرگ تر که شدم هی مطالعه کردم و هی تست دادم. آخرین بار بهم ثابت شد که آوتیزم دارم. مامان , بابا , من بچه ی خوبی بوده ام چون آوتیزم داشته ام و دارم. آوتیزم امتیاز نیست, بیماری ه. من یه آوتیست ه تمام مغز با پایه ی راست مغزی ام. به خاطر این من 23 سال ه که باید چند برابر بقیه تلاش کنم تا در جامعه موفق بشم. مامان , بابا بخشید که بچه ی شما , گلابی شما از تو گندیده بوده.



نظرکرده

مارس 24, 2009

یکی از چیز هایی که باعث میشه من ادیان رو قبول نداشته باشم وجود همین پیامبر هاست. دلیل اینه که علاوه بر وجود مشکوک به خالی بند این آدم ها که همگی , عین 124000 تاشون که مرد اند و با فضای مرد سالار 100قرن گذشته سازگاری دارد این است که این آقایون از ما بهترون همه ی کمالات را با هم دارند و برای آن هم زحمتی نکشیده اند. این سوپر قهرمان زاده شدن از همه حال به هم زدن است. همیشه در طبیعت قرار بر این بوده است که هزینه ای مالی جانی و روانی میکنی تا مزد, سلامتی یا ویژگی ای روحی به دست بیاری. حال این آقایون بدون صرف هزینه ای این کمالات را یک جا دارند با این ویژگی که همه ی آنها از جنس ما اند. یعنی این هم یکی دیگر از میان بر های شخصیتی این موجودات. برای من لااقل این است که چون زحمتی پشت کمالات این آقایون نبوده است و چون پستی روانی را در زندگیشون تجربه نکرده اند. نمی توانند به اوج کمال و رفتار برسند. و من قبولشون ندارم. البته این فقط یک دلیل ام  است. در وا شما جام بلا رو سر میکشی تا مقرب تر شوی نه اینکه چون مقربی خدا مجبورت میکنه جام بلا رو سر بکشی. این چه سادیست ای ه که وقتی جایی برای کمال بالاتر نیست هی خدا مجبورت جام بلا سر بکشی.  خدا هم سادیست ه.

000

مارس 18, 2009

دارم بعد از کلی وقت, شاید دو سال, با کسی چت میکنم که هیچ حصاری در کار نیست, رو دربایستی ای در کار نیست, راحت دارم تراوش میکنم. اوووو ه ه ه ه ه  برای اولین بار است. قشنگه 

وقفه

مارس 16, 2009

    

هی میام بنویسم , یا سایت وورد پرس فیلتر ه یا من تو کف اپلای ام یا کلا درطی این فرآیند طولانی سابمیت نوشته از خودم و نوشته ام متنفر میشم