مطمنا من ايران زندگي نمي كنم
شايد يك زماني بچه دار شوم
و مطمنا روزي بچه ام از من ميپرسد : احسان خدا چيه؟
من هم ميارمش ايران ، ميگم: خوب نگاه كن ، 100 ميليون خدا.
مطمنا من ايران زندگي نمي كنم
شايد يك زماني بچه دار شوم
و مطمنا روزي بچه ام از من ميپرسد : احسان خدا چيه؟
من هم ميارمش ايران ، ميگم: خوب نگاه كن ، 100 ميليون خدا.
ديدي آدم ها وقتي ميگن خاك بر سر دستشون رو چه حالتي مي كنند؟ كه اين حالت را اوا خواهر ها زياد دارند. من هميشه فكر مي كنم كه پرنده هايي كه تو آسمون بالا سرمون پرواز ميكنند وقتي دارند بال ميزنن ، بال زدنشون شبيه همين نوع حركت دست ما است و هي به آدم ها اون پايين ميگن خاك بر سرتون ، خاك بر سرت ، خاك بر سرتون ، خاك بر سرتون ، خاك بر سرتون.
كلاغ از همه بهتر اين كار را ميكنه.
پيرمرد داشت ميمرد. بچه اش آرام كنارش نشسته بود و به حصير زير پيرمرد زل زده بود. پير مرد دستش را در ميان هيزم هاي كنار اتاق كه نزديكش بودند كرد و تركه اي در آورد و به بچه داد و بچه آن را شكست. اينبار دو تركه داد و بجه باز هم آن ها را شكست . اينبار پنج تركه داد و بچه هر چه تلاش كرد نتوانست و در حالي كه دست هاي قرمز شده اش را به هم ميماليد به چهره ي پيرمرد نگاه ميكرد. ميديد كه لب هاي بي رنگ پير مرد مي گويند اتحاد داشته ياشيد . بچه آمد بگويد چه؟ ولي ديد كه پدرش مرده است و به اين فكر ميكرد كه چرا پدر بايد اين را مي گفت؟ مگر نه اينكه او تنها فرزند پير مرد بود؟ . واين جوري شد كه بشر امروز تربيت نشد.