بایگانیِ سپتامبر, 2008

پاييز

سپتامبر 30, 2008

اي ناز سرخ چشم

مرا باز به آغوش بكش

باغ بشر نخواهد من  زرد  سرد  ديوانه را

تو بيا ، بوسه بر هر برگ اين باغ بزن

بر زمين جان به سنگ مي سايم

تو بيا زرد ببار

جان من بركش و بر باغ بدم

اي سرخ چشم

جان مرا بر سر شاخسار ببر

كه در آنجا، بي تاب عروس زمستان است.

تنهادا

سپتامبر 15, 2008

احسان ،آدم ها دوست ميشن كه دوست داشته باشن.

احسان ،آدم ها كمك مي كنن تا بهشون كمك بشه.

احسان ،آدم ها احترام ميزارند تا بهشون احترام بزارنند.

احسان ،آدم ها كار خوب ميكنند تا اون دنيا برن بهشت.

احسان ،آدم ها صدقه مي دهند تا بلايي سرشون نياد.

احسان …

احسان ،آدم ها بچه دار ميشن تا تنها نمونند.

احسان ،آدم ها مي خندانند چون ميخواهند خودشون شاد باشند

احسان ،آدم ها عاشق ميشند چون ميخواهند خودشون رو دوست داشته باشند.

احسان ،آدم ها اعتقادات اي دارند، چون ميخواهند با آنها امرار معاش كنند.

احسان ،آدم ها خدا را مي پرستند چون تمام معاملاتش به سود انسان است.

احسان ،

نكنه يه وقت تو هم  آدم بشي ، كه معامله كني ، كه فراتر از اون چيز ها برات مهم نباشه ، كه حتي اون چيز برات مهم نباشه .

نكنه يه وقت خدا پرست بشي تا هميشه در حال معامله باشي .

نكنه يه وقت تعداد دوست هات زياد بشه.

 

سپتامبر 12, 2008

                                                        حل شد.

اینجا

سپتامبر 7, 2008

یه روز که از خواب پا میشم به خودم قول میدم که احسان بیا و سگ نباش امروز رو.با با این همه آدم دارن زندگی میکنن تو این مملکت :

میرم تو اتوبان هی میخوام کمتر از 120 تا برم .، کلی جلوی خدم رو میگیرم ، حالا هوام باید به چاله ها باشه و منم باید لایی نکشم . او کی این هم قبول حالا یه پراید که صدای تیس تیس ه ظبط اش تو هوا پخشه به زور میخواد را ه بگیره و آخر سر فکر میکنه کورس ه و مییکشه خودش رو و میره . میری دانشگاه ، موقع برنامه نویسی برق میره , بر می گردی خونه از همون اتوبان.

یه مجله رو میز ه و بر میداری بخونی. خاواده ی سبز که همون مجری ازگل برنامه ی خانواده که دم از فرهنگ و هنر و میرزاقاسمی می زنه مدیر مسیول اش است. باز میکنی مجله ی چندش آور رو ، 5 صفحه ی اول تبلیغ ، بعدش ور ور های خامنه ای و اینا ، بعدش فوتبالیست هایی که تو عروسی یه فوتبالیست دیگه کله ی بره ی کباب شده رو بالا گرفته اند ، بعدش مبلغ قبض موبایل فوتبالیست ها ، بعدش تازه های دنیای خودرو و پراید وانت و … ، بعدش آشپزی و بعدش مسایل شرعی که خانم ای حکم گوشت خرچنگ رو پرسیده و آقا هم گفته حرام است(؟!!!) بعدش مسایل ازدواج و حوادث دختر فراری هایی که یا معتاد شدن یا تجاوز ، بعدش داستان های واقعی 5صفحه ای و سبک دانیال استیل وپ و/ر/ن زیرپوستی ، بعدش عجایب دنیا که تو ی بخش نوشته : طبق آمار 52 درصد اس ام اس ها را جوانان 17-23 سال و 56 درصد دیگر را جوانان 24 تا 28 سال میفرستند (؟؟؟!)، متنی که تعدادی عکس از عمیق ترین استخر دنیا را به المپیک آبی در کره نسبت داده ، عکی از فوتو شاپ که در ستونی گفته شده این اژدها ماهی در فلان جا کشف شده، آن عکس معروف دست کاری شده ی هلی کوپتر و کماندو و کوسه که به خاطر تقلبی بودن جریمه هم شد ناشرش ولی در این مجله با کلی آب و تاب داستانی در شرح نوشته شده ، و در آخر هم شعر خوانندگان مجله که یکی از این مصرع ها این بود : من سر به بالین تو اندوخته ام . و کلی اراجیف دیگر تو مایه ی با قلبی پاره پاره و با سینه ای کباب ه خمینی و …

تلویزیون رو روشن میکنی دم افطار ه . اسما تقلبی خدا رو تله اسکرین زرت زرت تواشی میخونن و من رو یاد ریتم قد قد مرغ وقت تخم کردن میندازه و اداشون رو در میارم. او کانال علیرضا دبیر میگه : حتی ریا ی حب اهل بیت هم ثوابه ( ریا ریا است و تبصره ندارد و حرام است) و بابای دبیر داستانی تعریف میکنه از مکه و مجری هم میگوید به به حاج آقا شما با انبیا محشور شده اید و … تو سرم میگم خدا جون مادرت بیا , اینا چین تو زاییده ای آخه لم یلد و لم یولد این مذهبت تو ما میلولد .دبیر میگه من شکر میکنم که تو این سرزمین شیعه ها به دنیا اومدم و منم میگم من گه خوردم  .

حس

سپتامبر 5, 2008

من كي ام ؟ هميشه به اين فكر ميكنم كه من كيم . من چرا اين ام ؟ من چرا اون آدم نشدم ؟ اون آدم اونور كيه ؟ از جسممم آروم در ميام و ميرم ميشينم توي سر اون. باهاش فكر مي كنم . رنج هاش ميريزه توي تن من . روي مغزش پودر آزادي مي پا شم . دلم براش ميسوزه . دلم براشون ميسوزه . از توي چشماش يه خودم كه اون ور وايساده نگاه ميكنم . ميگم اون كيه؟  ميرم ميشينم رو مغزش  .

هميشه نسبت به آدم ها  علاقه و بد بيني را با هم دارم . شايد به خاطر همينه كه وقتي من رو اذيت ميكنن چيزي بهشون نمي گم چون از قبل مي دونستم.

خودم را روي حباب ها رها ميكنم . قلب قلپ من رو ميبرن پايين . ميبرن اون كف . بي هوش ، رهايم ميكنن اون كف سرد و تاريك دريا  اون جا كه يه پري مياد . گوشم رو ميگيره . شروع به گفتن يه چيزي مي كنه ، من نمي فهمم چي ميگه و فقط از روي ضرب نفس گرمش كه يه گوشم مي خورد و نگاه تو اون چشماي ژرفش دستم به حركت در مياد و  طرح ميزنم .

بعضي وقتها كه طرح و نقاشي هايم را نگاه ميكنم يادم نميايد كي كشيده ام اشان و كلي احساس روان پريشي بهم دست ميده.

من بايد آدم بزرگي بشوم . نه چون مادرم برايم زحمت كشيده است . نه چون قدرت طلب ام . نه چون به فكر انتقام ام . نه چون ميخواهم كمك كنم . نه چون همه ميخواهند برگزيده باشند . چون آن گاوي  كه به زور كشته شد و من تكه اي از تن آن را در غذايم خوردم ، به گاو ديگري دل بسته بود .

واسه همين توي سياه ترين لحظه هاي زندگي ، تلاش مي كنم.