بایگانیِ جولای, 2008

سوتی

جولای 21, 2008

توی ورکشاپ داشتم به یه سری برنامه نویسی کورسیکا یاد میدادم . توی یک بخش از برنامه نویسی برای خوندن فایل باینری باید دستور corsika read رو توی ترمینال اجرا کنی. یه دختره ازم سوال کرد. اومدم با استفاده از همین دستور جوابش رو بدم فارسی اینگلیسی رو قاطی کردم گفتم ” اون فایلی رو که ریدی باز کن” .

جولای 18, 2008

تنها دختر خاله ام رو بقل میکنم و مجبورم دور اتاق پاد ساعت گرد بچرخونمش تا بعد از نیم ساعت دور خود دوییدن بخوابه.

صبح ا گرامر میخونم و ول میزنم و بعدش لغت های جی آر ای رو حفظ میکنم و هی هر روز بیشتر تعجب میکنم که جدی جدی بیستا لغت خفن رو فقط توی یک ساعت  اون هم تفننی حفظ میشم.

هی میخوام آبجی رو بوس کنم ولی چون عمل باز دماغ داشته نمیشه فعلا بوسش کرد. بعد همش فکر میکنم اگه برم غربت آبجی تنها چیزی ه که واقعا از دوریش دیوانه میشم.

میشینم توی فدورا با کورسیکا ور میرم ولی نتیجه ای ندارره و منم تهش میشینم نیبلز و لاگنو بازی میکنم.

فکر کردم انگشت سبابه ی دست چپ ام قلنج داره و دوبار پیچوندمش ولی قلنج ای در کار نبود و ورم کرده و الان نیتونم ویولون بزنم  گرچه که همچین بدم هم نمیاد که الان ویلون نزنم و دنبال بهانه ام. اول ها این ویولون خانوم دوست دختر خوبی بود ولی جدیدن ها زیاد جیغ جیغ میکنه و منم تو دنیا سه تا چیز رو نمیتونم تحمل کنم گریه ی زن , جیغ زن , ریخت سوسک حموم .

ماشینم انقدر کثیفه که احتمالا همین شبها آشغالی جای یکی از این سطل آشغال های خاکستری سرو ته اش میکنه.

به پیپر و تافل و سابجکت و … و آمریکا فکر میکنم ولی بهونه ی ورکشاپ یکشنبه نمیزاره کاری بکنم.

میرم بلاگ آدم گلابی رو میخونم حال میام حتی غم هاش خودمونی ه و سبکش منو تحت تاثیر قرار داده.

جدیدن ها فهمیده ام وقتی یه متن رو میخونم توی سرم صدای یه زن اون متن رو میخونه  و صدای خودم نیست. احتمالا کودک درونم هرمافرودیت ه.

به بچه گربه ای فکر میکنم که اومد در خونمون و بهش شیر ندادم و به خودم گفتم گربه کوچولو برو از گرسنگی بمیر که زندگی طعم گه میده. به سوسکی فکر میکنم که بعد از کلی سال یکیشون اومد تو دستشویمون و منم آب داغ رو ول کردم روش و مرد ولی اصلا احساس بدی در این یه مورد ندارم.

یکی از کاکتوس هام دوران بلوغش ه و داره قد میکشه و باید گلدونش رو عوض کنم ولی حالش نیست.

دلم میخواد برم ویلامون , برم رو درخت گیلاس , برم کلی آلبالو بخورم , از درخت سیب گلاب مون که سالی 4 تا سیب میده و همه میمیرن واسه ی مزه ی سیبش سیب بخورم. شبها وست اون حیاط گنده آتیش درست کنم و توی دود نرم چوب سیب و هلو  و…. به تمام ستاره هایی که از تهران معلوم نیستن نگاه کنم و آبجو بخورم. همون جا تو سرما خواب آلو بشم و هر وقت چشم هامو باز بکنم ببینم اون گربه سیاه ه و اون گربه  ه با خص های مارپیچی اومدن یه متری ام. مثل همیشه.