ژوئن 11, 2009 با bluest

جدیدن ها دارم رپ اون هم از نوع امینمی گوش میدم. دلیل اول ام اینه که به نظرم باید یه مجموعه بزرگ موسیقی ازکلاسیک و راک و پاپ و جاز و رپ گوش بدم و تا حالاکلاسیک و راک و پاپ زیاد شنیده ام و حالا نوبت رپ ه و بعدش اگه اطلاعات موسیقی ام رو زیاد کنم میخوام جاز گوش بدم( ولی فکر نکنم خوشم بیاد). دوم اینکه امینم رو دوست دارم , آدم ای که از کف جامعه میاد. به نظر من گوش دادن آهنگ هاش بهم میگه اونا چی میخوان و وضعشون چیه. در ضمن فکر میکنم آهنگ هاش هم شرتکی نیست و با بقیه رپ ها فرق داره.

یه چن وقته دارم تاریخ ایران رو از زمان ماد ها میخونم و میام جلو: به یه نکته هایی بر خوردم که با چیز هایی که میدونستم تلاقی و کرد و چیز جالبی ازش درومد. از اونجا که اگه من کمترین قدرتی داشته باشم با دین در میوفتم خیلی موضوعات دیمنی برام قابل تامل اند. یه نمونه همین یوسف . در اواخر اشکانیان و ساسانیان تعالیم بودا در ایران مخصوصا شرق رواج داشته و بودا را در ایران به اسم یوذاسف می شناختن. از اون ور وقتی تاریخ هنر میخوندم: واسم عجیب بود که در زمان ای که یوسف مربوط میشد هیچ اثری از یوسف نبود و هیچ مجسمه , کتیبه یا نقشی در آثار اون دوران به یوسف اشاره نمی کنه در حالی که در تعابیر اسلامی یوسف امین مصر و به نوعی بعد از پادشاه بوده است. حتی مجسمه ی خراب شده ی اون پادشاه و زن گردن درازش هست ولی هیچی ازین یوسف نیست که در اونجا به یوزارسیف معروف بوده. در ایران هم که بودا به یوذاسف معروف بوده (سیذارتا یه اسم دیگه اش ه) و بعید نیست این داستان من در آوری باشه , بعد به اعراب که در بابل و بصره و اربیل و فلسطین و … بوده اند سرایت کرده و بعده ها یه داستان من در آوردی سر هم کردند و اسطوره سازی کردند.

یه چیز دیگه که خیلی برام مهمه وجود جن و ماورا و غیبت در اسلام ه. تو این وسط , بگذریم از نوع امامت و …, وجود امام زمان برام جالبه. همه ما می دونیم که معمولا ادیان یه منجی و نجات بخشی را برای خودشون پیش بینی کرده اند. (جدا از بحث روانشناسی این موضوع) میخوام بگم که قبل از وود اسلام به ایران , زرتشتیان اکثریت بوده اند و زرتشتی دین رسمی ما در زمان ساسانیان بوده. این دین معتقد به ظهور منجی ای (البته 3 تا که آخری از همه برتر است) به نام سوشیانت است . از طرفی بعد از ورود اعراب به ایران و ساکن شدن عده ی زیادی عرب در شرق ایران و جنوب , قیام ابومسلم خراسانی به وجود میاید که مورد تایید اکثر ساکنان شرق ایران بوده و آدم بزرگی حساب میشده . بعد از مرگ نا جوانمردانه ی این فرد توسط حکومت عباسی, عده زیادی خونخواهی میکنن-نهضت سندبادگر از مزدکیان روزگار در شرق, سپید جامگان, استاسیس و… و حتی لشکری 100000 نفری از عوام به وجود میاید ولی در جنگ شکست میخورد. استاسیس یک پیشوای زرتشتی بوده که خود به عنوان یک سوشیانت در بین مردم نگریسته میشده. گذشته از این قیام ها: از ابو مسلم فقط یه فرزند باقی مانده بود به نام فاطمه, که خرمدینان و کسانی که در خونخواهی های ابومسلم شرکت داشته اند برای او دعا میکردند و اورا تقدیس می کردند. گاهی نیز با ایهام و کنایه به پسر او که بی نام و نشان بوده درود (در عربی درود =صلوات) می فرستادند و او را کودک دانا می خواندند و برای رهبری خویش به باز آمدنش امید بسته بودند تا ظلم عباسیان را برچیند. (احتمالا این داستان به صورت اسطوره در بین فرقه ها و گروه های دیگر استفاده میشده تا مایه ی امید آنها شود). افراد در آن زمان این کودک پسر را فیروز و هدایت شده , (دسترس یافته , حاجت یافته ,بهره یافته, برتری یافته ) , مهدی , میخواندند. و با تبلیغ این افکار سعی می کردند با عباسیان بجنگند. زمان انتشار این افکار هم حدود 150 هجری شمسی است که یعنی 100 سال قبل از این ماجرا در اسلام.
امام زمان در 5 سالگی به امامت رسید, صاحب علم و مقام است و منجی عالم است و دیگران منتظر ظهورش اند تا بیاید و ظلم را برچیند. ( در این بین اتاسیس و سوشیانت بودنش ممکن است مترادف یا ظهور امام بعد از غیبت صغری باشد)

جوگیرون

ژوئن 7, 2009 با bluest

خیلی جامعه و مردم و موج و … برام مهم نیستن
ریجکشن امروز برام مهم نبود
ولی دروغ های دیشب احمدی نژاد, امروز خیلی برام مهم بود
حرف های موسوی در مورد اون دروغ ها هم خیلی خیلی برام مهم بود

ویوااااااااااااا موسوووووی

می 27, 2009 با bluest

این روز های تنگ و این شب های سخت هیچ وقت از یادم نخواهند رفت. هیچ وقت  ….

خولیا

می 27, 2009 با bluest

در میان دغدغه های روزانه ی زندگی , همیشه به جامعه به عنوان یک باتلاق از تعدادی حیوان گرسنه نگاه میکنم که حکومت ها هر روز شکارشان میکنند. حتی گاهی نوع نگاه من به سمتی پیش میرود که افکار افراطی و بسیار دوری هم در ذهنم تقلا میکنند. مثل اینکه من باور دارم که احمدی نژاد یک دست نشانده ی خارجی از طرف صهیونیست ها و .. است. مثل اینکه من باور دارم که عمدا وضع زندگی ما در حد پایینی نگه داشته میشود و …. .
در زندگی حال حاضر من پول بشدت مهم و تاثیر گذار است. تا به حال هم کلی دنبال کار گشتم و لی هیچی پیدا نکردم . بعد به این نتیجه میرسم که این یک پدیده ی عمدی است. وقتی اقتصاد یک مملکت برخلاف در آمد کلان آن به گونه ای درست نباشد تا افراد پول کافی به دست آورند و بتوانند بخشی از زندگی روز مرره خود را به فکر کردن بپردازند, هرچه دولت بگوید گوش میکنند تا لااقل شب با شکم گرسنه نخوابند. این طوری میشود که آدم های بزرگ جامعه اسیر و برده میشوند و نسل بعدی را نیز برده بار می آورند.
وقتی اوضاع اقتصادی پایین نگه داشته میشود, جوان ها مثل من نمی توانند کار پیدا کنند یا مثل دوستانم از کار بر کنار میشوند و این خیلی به نفع دولت است. چون این آدم ها به زیر سلطه ی دولت کشیده میشوند, چون این آدم ها پولی ندارند تا زندگی مستقل داشته باشند , در نهایت به زیر سایه ی خانواده کشیده میشوند و اینجوری بخش زیادی از اختیارات آنها, جسارت آنها و فکر هایشان اسیر افراد بزرگتر خانواده که اسیر دولت اند میشود. این افکار و جسارت های جوانی که شامل چیزهای خوب و بد از قبیل: مصرف دراگ , س ک س , جنبش های فکری و هنری جدید یا رفتار های گروهی میشود , می توانند هزینه هایی را برای دولتی که در صدد مبارزه, تبلیغ, پرورش و یا ساکن کردن آنها است را به بار آورند. دولت به جای این خرج های بیهوده, با ندادن فرصت مناسب, جوانان را اسیر موضعی و مزمن کوچکترین نهاد جامعه میکند تا با کمترین هزینه خفه شوند و بردگی بیاموزند ودر عوض این خرج را صرف مبارزات سیاسی , تبلیغاتی و جنگی در تشدید قوای مذهبی شیعه در فلسطین و آمریکای جنوبی و آفریقا می کند. نوع تفکری که در آن اسراییل بزرک حق تشکیل ندارد و نا بود میشود چون زمین میخواهد ولی ایران بزرگ تشکیل میشود چون ایران اسلامی است و به جای زمین کاسه ی سر میخواهد.
تا به حال فکر کرده ای که یه آدم ممکن است ملیت ایرانی-آمریکایی-اسپانیایی داشته باشد ولی نمی تواند مذهب اسلامی-یهودی داشته باشد؟

زورانه

می 26, 2009 با bluest

سر انجام با پروکسی لاگین کردم .

به خاطر نوع فونت قالب این لعنتی رو عوض کردم.

روزانه های من پر از زورانه است.

جهان بیرون من هستتتتم.

گه خورده ی به دنیا آمده

آوریل 8, 2009 با bluest

دست طبیعت گل عمر مرا بچین

کابوس

آوریل 4, 2009 با bluest

من نموتم گوشت قرمز بخورم, من نمی تونم سر بریدن حیوون ها رو تماشا و تحمل کنم. اگه ببینم , تا چند ماه گوشت سفید هم نمی تونم بخورم :

دیشب خواب دیدم با این دست های خودم سر یه گوسفند رو بریدم. صبح واسه 2 ساعت گیج میزدم.

اینجا

آوریل 3, 2009 با bluest

 

img_56211

گنجشکه ! یادته داشتی واسه لونه ی بهارت پوشال جمع میکردی؟ یادته امیدوارانه دنبال یه جفت می گشتی؟ یادته همیشه مردم و گوسفند ها و سگ ها زیر بال هایت بودند؟ یادته لای موهای درخت ها می پریدی؟ یادته اون روزی رو که از تخم در اومدی و سرمای شب بهاری به تنت خورد؟ یادته اون روزی رو که از لونه اومدی بیون و گرمای روز تابستانی لای پرهای هنوز کرک دارت پیچید؟ کی فکر میکردی تو فروردین یه برف بی خبر بیاد و تو رو از دسته ی گنجشک ها جدا کنه. کی فکر میکردی که آدم ها رو میشه از پایین هم دید؟ کی فکر می کردی که دونه های زبر برف بشن پوشال لونه ی سفیدت و سفره ی بقیه. گنجشک من! اون جا که دیدم رو زمین افتاد ه ای و داری منو نگاه میکنی , میخواستم کمکت کنم . ولی نخواستم . دیدم تو هم مثل خودمی. دیدم تو هم تو جایی که باید باشی نیستی. دیدم بالت شیکسته. دیدم که به  سرمای برف عادت کرده ای. دیدم از هر رهگذری که از اونجا میگذره ای و حتی از اونهایی هم که میخوان کمکت کنن میترسی. گنجشککم, منو ببخشی که کاری برات نکردم. ترسیدم مجبور شی فرار کنی و اذیت شی. دیدم تو اونجا تو تنها کسی هستی که شبیه منی , من نمی خوام کسی بهم دست بزنه و کمکم کنه. گذاشتم اونجا بمیری, طعمه ی گربه ها و سگ ها شی . منو ببخش ولی باور کن این بهترین گزینه برای زندگی گه هردوی ما است. 

گلابی گندیده

مارس 25, 2009 با bluest
همیشه مامان و بابام دعا میکنن که چقدر من آروم بوده ام و اذیتی نداشتم. نوزاد که بوده ام خیلی بی صدا بوده ام و به چیزهای خاصی علاقه داشته ام. مثلا فقط خونه ی مادربزرگم میخوابیدم و اون هم با مالیدن یه برگ درخت پرتقال روی گونه هام منو میخوابونده. یکم که بزرگتر شده بودم آروم بوده ام و سرم با یه چیز ساده گرم میشده. یه کم بزرگتر که شده بوده ام مثلا 8 9 ماهه از سه طبقه پله ساکت و بی سر و صدا رفته بودم بالا و تو انباری نشسته بوده ام و بعد از مدتی زده بودم زیر گریه-هنوز هم خوابش رو میبینم بعضی وقتها-. بزرگتر که میشم همش در حال نقاشی و خاک بازی بودم. همه میگفتن به به چه پسر گلی. بزرگتر که میشم , نمی رفتم تو کوچه بازی کنم چون صادقانه بگم نمیفهمیدم بچه ها چی میگن و باهاشون مشکل داشتم. بزرگتر که میشم میرم مدرسه ولی خیلی کم با بقیه دوست میشم و یاد میگرم واسه اینکه نمیتونم پا به توپ راه برم و خوب فوتبال بازی کنم واسه 12 سال خودم رو سرزنش کنم و تو دفاع و دروازه وایسم. بزرگتر میشم و یاد میگرم در عوض کوچه نرفتن واسه خودم تو خونه نقاشی بکشم و شیمی و … بخونم. بزرگتر میشم تو راهنمایی یاد میگیرم تو درخت های زیاد اون مدرسه ی درندشت جدا از فوتبال و … بچه ها دنبال جک و جونور بگردم و واسه خودم تنهایی با آقا وزغه که کیپ به خانوم وزغه چسبیده حرف بزنم و اون پسر پررو ه که اون یکی وزغه رو کشه بزنم. بزرگتر که شدم یاد گرفتم که چه جوری حال بچه هایی رو که تو فوتبال از من بهتر بودن رو مسخره ام میکردن رو تو سر کلاس طراحی و علوم و … بگیرم. بزرگتر شدم و افسردگی شدید اومد سراغم. چیزی که هنوز هم کم رنگ شده اش یا تغییر یافته اش را دارم. داشتم بزرگ میشدم ولی تو یه محیط پر تنش مذهبی علمی گیر کردم. یه دبیرستان که خوردم کرد. شروع کردم به ریاضی خودن, روزی 3 تا 5 ساعت تو مهمونی و عزا. تمرکزم وحشتناک بود. بعد از یک سال که بزرگتر شدم ریاضی و فیزیک و شیمی رو ترکوندم و فرستادن ام المپیاد. بزرگتر شدم و به افسرده گی ام وسواس شدید هم اضافه شد. تکرار کردن یک خط موقع خوندن برای 10 بار. تاکید آوایی برروی بعضی کلمات اون هم با صدای بلند که همه میشنوند. کشیدن ناخون رو فرش در حد سوختن ناخون. ریتم عذاب آور خوندن بعضی کلمات : ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه . یه ریتم دوازده تایی که سه تا گروه سه تایی اول به هم نزدیک ادا میشن و سبک و سه تای آخر با تاکید و کشیده. بزرگ شدم و یاد گرفتم مخفی کنمشون. بزرگ شدم و یاد گرفتم بین بچه ها فرمانروایی هم بکنم ولی هنوز در دوست یابی مشکل داشتم. بزرگ شدم و تا اون موقع به هرچی خواسته بودم رسیده بود. حتی معلم مدرسه از دست من گذاشت رفت. یاد گرفته بودم لجبازی ها و یک دندگی ها یم را شدید تر و آبزیرکاهانه تر ادامه بدم.علاقه ی خاصی به رانندگی داشتم و با موسیقی دیوانه میشدم. بزرگ شدم و افسردگی آمد و ماند. وسواس آمد و ماند. با درو دیوار حرف زدن ام و خنده های بی دلیل ام بیشتر و بیشتر شد. اگه محیط ساکت باشه من بی دلیل خنده ام میگیره. اگه خوابم بیاد و محیط ساکت باشه انقدر میخندم تا خواب از سرم میپره. بزرگ که شدم یه ویولون خریدم و انوشه از سرعت یادگیری ام شاخ در آورده بود و هی هیجان زده میشد. صدای ممتد سیم لا و تیک تیک مترو نوم هم به صدا های مورد علاقه من اضافه شد. بزرگتر که شدم فهمیدم من خیلی با سرعت رانندگی میکنم ولی چرا تصادف نمیکنم. بزرگ تر که شدم دیدم من با دست چپ رانندگی میکنم و موبایلم را با دست چپ میگیرم و موقع طراحی با چشم چپ میبینم.بزرگتر ش بزرگتر که شدم فهمیدم قیافه ی آدم ها واقعا با من حرف میزنند و این کار رو از همان کودکی میکرده ام و یک توهم نیست. بزرگتر که شدم هسته های هلو و خرمالو و امرود رو ته اتاق پرت میکردم و کفشم را تو جا کفشی نمذاشتم و گیر های خاص خودم رو داشتم. بزرگتر که شدم هی تو دنیای آدم ها پس زدم. هی احساس پسرفت و تنهایی کردم . هی خودم رو متهم به توهم کردم. هی در دوست شدن هام سخت گیری کردم. هنوز هم در روابط اجتماعی سگ بودم. بزرگ که شدم یه دوست از من تست آوتیزم گرفت. همه ی موارد اش رو داشتم. بزرگ تر که شدم هی مطالعه کردم و هی تست دادم. آخرین بار بهم ثابت شد که آوتیزم دارم. مامان , بابا , من بچه ی خوبی بوده ام چون آوتیزم داشته ام و دارم. آوتیزم امتیاز نیست, بیماری ه. من یه آوتیست ه تمام مغز با پایه ی راست مغزی ام. به خاطر این من 23 سال ه که باید چند برابر بقیه تلاش کنم تا در جامعه موفق بشم. مامان , بابا بخشید که بچه ی شما , گلابی شما از تو گندیده بوده.



نظرکرده

مارس 24, 2009 با bluest

یکی از چیز هایی که باعث میشه من ادیان رو قبول نداشته باشم وجود همین پیامبر هاست. دلیل اینه که علاوه بر وجود مشکوک به خالی بند این آدم ها که همگی , عین 124000 تاشون که مرد اند و با فضای مرد سالار 100قرن گذشته سازگاری دارد این است که این آقایون از ما بهترون همه ی کمالات را با هم دارند و برای آن هم زحمتی نکشیده اند. این سوپر قهرمان زاده شدن از همه حال به هم زدن است. همیشه در طبیعت قرار بر این بوده است که هزینه ای مالی جانی و روانی میکنی تا مزد, سلامتی یا ویژگی ای روحی به دست بیاری. حال این آقایون بدون صرف هزینه ای این کمالات را یک جا دارند با این ویژگی که همه ی آنها از جنس ما اند. یعنی این هم یکی دیگر از میان بر های شخصیتی این موجودات. برای من لااقل این است که چون زحمتی پشت کمالات این آقایون نبوده است و چون پستی روانی را در زندگیشون تجربه نکرده اند. نمی توانند به اوج کمال و رفتار برسند. و من قبولشون ندارم. البته این فقط یک دلیل ام  است. در وا شما جام بلا رو سر میکشی تا مقرب تر شوی نه اینکه چون مقربی خدا مجبورت میکنه جام بلا رو سر بکشی. این چه سادیست ای ه که وقتی جایی برای کمال بالاتر نیست هی خدا مجبورت جام بلا سر بکشی.  خدا هم سادیست ه.